|
موضوعات پیوندها
من نیز چون "پرستو" به کوچ آرام کناری خزیده ام در پیله تنهایی شبگرد قصه ها بالی به تو هدیه داده ام نگاه کن به من، این عبور خسته جاودانیِ عدم
نوع مطلب : زمزمه های دلتنگی،
من هنوز اندازه ی حجم اندوه پیله ای سرشارم از بغض من بالهای ترد قناری را برای فاصله های ستبر قرض کرده ام پشت تمام دیوارهای سترگ انتظار پروانه شدن داشتم
نوع مطلب : شعر،
پشت گلبوته ی اندیشه ای جوانه های نارس یک آغاز رو به رشد اند زمان برای بلوغ من چقدر عجول است نوع مطلب : شعر،
پشت کوچه ای خود سوزی خودکارها قلم ها و سیاه شدن قلب دوات ها و من اینجا برای دفترهای سفید صبر می خواهم سوی دیگر شاعری شعر عریانش را به آتش کشید منفجر شد از گریه، آسمان و من پشت دربه دری های یک "در" "بی کلون" جا مانده ام نوع مطلب : شعر،
من که شکستم پینه دوز بند کفش های تکرارم را به هم گره زد آن روز فقط باران توانست چینی زخمی اندوهم را "بند" بزند
نوع مطلب : شعر،
من از ترانه گذشتم تا بر لبان یک قناری جاری شوم من از غزل گذشتم تا به چکامه ی نگاه تو برسم هنوز درگیرم با تمام نا گفته هایی که می خواهم از تو بنویسم نوع مطلب : نثر های ادبی،
برقِ نگاه اسطوره وار گندمزار یک سجده برای لبخند داس یک از دوباره آمدنِ پای جوانه های تازه رسته میان کشتزاری که پادشاه آن یک کشاورز بود
نوع مطلب : نثر های ادبی،
آشوبم از همهمه ی خیابان های قرن نزدیک 22 دل نگران تمام واژه های متولد نشده مضطرب از احوال گلهای قالی زیر پای خودم برای بزرگ شدن یاس های باغ همسایه هم دلهره دارم چقدر این روزها خو کرده ام به این همه دلواپسی!!
نوع مطلب : زمزمه های دلتنگی،
واژه هایم بوی دود گرفت ستاره ها خاموش مهتاب سرد نگاهت خاکستری برف نمی بارید صدای بوف کور میان ازدحام جنگلی تن بید های مجنون لرزه می افتد با فریاد بوف هنوز خورشید نیامده من رنگ باخته ام تو رنگ گرفتی من به تو آموختم رنگی شدن را تو مرا از یاد بردی
نوع مطلب : شعر،
دست ها خوشه می کارند تا نگاه تو سرزمین اساطیری ام را درو کنند من میان تمام آزردگی ها برای لاله های بی ساقه ریشه می شوم تا اوج بگیری برای بالاتر از خورشید شدن
نوع مطلب : شعر، شاد بودم روزی، آمدی اما سخت، آمدی و پر پروازم ریخت الک من آویخت دست سردی كه به سرانگشتم خورد آسمان ابری شد رعد، برقی زد و رفت
اشك در حلقه ی چشم من آرام گرفت آن سوی پنجرة چوبی و سرد مثل كوهی تنها شاد از شوق شکوهی که ز انبوهی سنگ در من انباشته بود شاد بودم به پر پروانه رقص یک بوته ی کوهی در باد شاد بودم اما ناگهان آدمها... تکه ای از تن عریان مرا دزدیدند بخشی از کودکی ام را بردند تیشه ها باریدند ضربه ها تاب مرا سنجیدند تا سرانجام شدم تندیسی در دل شهر شما پیش چشمم اما، دم به دم مردم شهر همه از جنس تفکر یا غم من و یک شهر پر از رنج و بلا نوع مطلب : شعر، تمام شعر را بوسیده ام ! تنها تر از تمام جاده های بی عابری می مانم که حضور یک چکاوک هم غنیمت ست برای او ، اما تا وقتی که شعر هایم از سفر برگردند چشمهایم را به روی عشق قاصدک خواهم بست...برای پوپک سرمازده دعا کن امروز تنهاتر از همیشه است... نوع مطلب : زمزمه های دلتنگی، به اندازه تمام باران های نیامده اشک در چشمانم برق می زند برای روزی که ببارم انتظار می کشم.دعا کن زودتر ببارم...
نوع مطلب : زمزمه های دلتنگی،
5 آذر شد نگاه بی قرارم روی یک ساعت سکوت شب "صدای پای سهراب" این حوالی ها و یک فنجان پر از باران که می نوشم و می پوشم کلاه و شال رویا را سراسر کوچه در افکار شب خفته نگاه پر غرور مردم این شهر را گفته از آن بالا صدایی نرم و نازک ضرب آهنگی به دست یک گروه کُر صدای شاد باران را که می خواهد مرا تا کودکی شاید ... بگو با من بگو "بگو باران که آید با ترانه" شیشه ای مسدود از غم های خانه خوب می دانم که باران جا ندارد تا بیاساید خدایا! کاش در را باز می کردم برایش شیر داغ و ابرهای گرم می بردم... نوع مطلب : شعر، من آشیانه ی بی مرز احساسم را بر بالاترین قله ی نگاهت ساخته بودم یادت هست؟ امروز چند شنبه است؟ آه باز هم از یاد برده ام روزهایی که سراسرِ سلول های زنده اش در رگهای ناتوانم می طپید برای تمام زخم هایی که بر دفتر شعرم حک کردی حرفی نداشتی جز سکوت و لبخندی بی معنا تر از یک هجا، صامت، ساکت... تعبیر کردم آمدنت را به پناه تمام بیغوله هایی که هراس را در تمام اتاق های ویرانش معجزه می دانستم با من چه کردی؟؟؟ نوع مطلب : شعر، امروز باغ ما شاهد رویش افکار قاصدک ها بود آن سوتر، پیله های
پروانه هایی زرد و قرمز و مشکی چیزی زیباتر
و ملیح تر از چیدن سرخ ترین
گیلاس درخت کوچک ته باغ نبود و من چو
کودکی دست و پا رها شده از میان ازدحام افکار پر هیاهوی مردمان توت های سفید
را می چیدم... و انار کوچک
با گلهای زیباتر از سلاله شقایق
های کوهی انجیر فریاد
می زد تمام تنهایی اش را... و علف های
سبز که آهسته آهسته
سلام می کردند به "نسیم" برایم شبیه
هیچ نبود اسطوره ای از
جلوه های حقیقتش مرا به آسمان
ببر... میان ابرها کوتاه ببار بردلی
که عاشقانه دوستت دارد برای "اطلسی
های مادرم" دعا
کن امروز تنها
مانده بودند کنار پرچین خیال من نوع مطلب : شعر، نمی خواهم ترحّم را نگاهت را نمی خواهم نگاه فتنه
بارت را تو ای پنهان
در این نرم سپیدار جنس ابریشم که بر اسب
سیاهی سخت می تازی به سوی بی
کسی هایم دلم سرمای
دلها را زچشمان تو باور کرد چه آسوده
میان این تبلورهای مصنوعی میان رازقی
هایی درون شهرک دودی تو را باور
پذیر انگاشتم اما صدایم کو؟
میان جمعِ قدّیسی نماهایی که شب را با
صدای مطربی تا صبح
بیدارند منم شوریده
ای آواره در سرتاسرِبغضِ گلویی تا به هق هق آه ...هق هق برایم آسمان،
شبها شبیه قاصدکهایی
فراری یا شبیه دفتر
مشقی که شبها مونسِ یک جعبة رنگ ست اما بازهم
باران به پشت پنجره انگشت می کوبد از آنسوی
حصارِ فکرِ بی رحمِ سیاهِ مردِ صیادی که باز هم
باران.. دلم را شست و
شو دادم پرواز پیدا
شد نوع مطلب : شعر، واژه هایم آبی ست، دستهایم خالی
ست و نگاهم برفی
ست که به شب جامانده بازیِ
شاپرکان ، بازگشت همة
رهگذران و چراغی که
درین نزدیکی ست مژده از
آمدنِ دُرنا ، داد یک نفر
سیگارش را روشن کرد چوب کبریت
خودش را انداخت بَلَم افتاده
به آب انعکاسِ نگهِ
سوختة شمع و شراب تا میان دلِ
من می شکند آفتاب، عصر که شد مُرد و من از برایش
کَفَنی دوختم از جنس شفق به قشنگی و
به زیبایی یک شبنم صبح که به رُز می
خندد من میان
کلماتِ شب و روز در میانِ
سخنِ دشنه و زخم و هیاهوی پر
از ترس فرو ریختنِ احساسم به دلِ غمزدة
ساحلِ سرمازده ، دل می بندم سفری باید
کرد، از شب کوچه
به صبح دریا موج ها گوش
کنید من می آیم که
شوم ماهی دریای شما موج ماهی دریا نوع مطلب : شعر، درباره وبلاگ ![]()
ز کوی یــــار می آید نسیــــــــم بــــاد نـوروزی مدیر وبلاگ : نسیم بهاری مطالب اخیر آرشیو وبلاگ امکانات جانبی |
||