صفحه نخست          تماس با مدیر        پست الکترونیک         نسخه موبایل                RSS
من نیز چون "پرستو" به کوچ آرام کناری خزیده ام 
در پیله تنهایی شبگرد قصه ها
بالی به تو هدیه داده ام 
نگاه کن به من، این عبور خسته جاودانیِ عدم




نوع مطلب : زمزمه های دلتنگی، 

شنبه بیست و یکم خرداد 1390
من هنوز اندازه ی حجم اندوه پیله ای 
سرشارم از بغض
من 
بالهای ترد قناری را 
برای 
فاصله های ستبر قرض کرده ام 

پشت تمام 
دیوارهای سترگ 
انتظار
پروانه شدن داشتم




نوع مطلب : شعر، 

جمعه چهارم فروردین 1391
پشت گلبوته ی اندیشه ای

جوانه های نارس 

یک آغاز 

رو به رشد اند

زمان 

برای بلوغ من 

چقدر 

عجول است




نوع مطلب : شعر، 

چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390
دستی هست آیا

 مرا خانه تکانی کند؟ 

پشت کهنگی تکرار 

بیهوده نفس می کشم




نوع مطلب : زمزمه های دلتنگی، 

دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390
پشت کوچه ای 

خود سوزی خودکارها

قلم ها و سیاه شدن قلب دوات ها

و من اینجا 

برای دفترهای سفید

صبر می خواهم

سوی دیگر

شاعری شعر عریانش را 

به آتش کشید

منفجر شد

از گریه، آسمان
و من 

پشت دربه دری های یک 
"در"

"بی کلون"

جا مانده ام

                                       




نوع مطلب : شعر، 

جمعه دوازدهم اسفند 1390
من که شکستم

پینه دوز
بند کفش های تکرارم را 
به هم گره زد
آن روز

فقط باران 

توانست 

چینی زخمی اندوهم را 

"بند" بزند




نوع مطلب : شعر، 

جمعه دوازدهم اسفند 1390
من از ترانه گذشتم 

        تا بر لبان یک قناری

جاری شوم

من از غزل گذشتم 

تا به چکامه ی 
نگاه تو برسم

هنوز درگیرم با تمام 

نا گفته هایی که

می خواهم از تو بنویسم





نوع مطلب : نثر های ادبی، 

چهارشنبه سوم اسفند 1390
برقِ
نگاه 
اسطوره وار گندمزار
یک 
سجده 
برای
      لبخند داس
یک 

از دوباره آمدنِ 

    پای جوانه های تازه رسته

میان کشتزاری که پادشاه آن 

یک کشاورز بود




نوع مطلب : نثر های ادبی، 

جمعه بیست و هشتم بهمن 1390
خوش به حال همسایه 
چقدر خوشبخت است
بیشتر از  خانه ما
در خانه اش رویاست

خیال مهتاب افتاده بر پنجره اش

سکوتش، نگاهش، صدایش، دیوار کاه گلی اش

اجاق گرم او، 
نگاه او،
ستاره های آویزان به سقف آسمان او....
کاش خانه ما 

جای خانه ی همسایه بود





نوع مطلب : شعر، عکس، 

پنجشنبه بیستم بهمن 1390
دو 
سه
  کوتاه 
نوشتم 

پایم را از گلیمم دراز کردم 

دعوتی 
به جسارت من!!!




نوع مطلب : شعر، 

پنجشنبه بیستم بهمن 1390
آشوبم از همهمه ی خیابان های قرن نزدیک 22
دل نگران تمام واژه های متولد نشده

مضطرب از احوال گلهای قالی زیر پای خودم
برای بزرگ شدن یاس های باغ همسایه هم دلهره دارم

چقدر این روزها 
خو کرده ام به این همه دلواپسی!!




نوع مطلب : زمزمه های دلتنگی، 

پنجشنبه بیستم بهمن 1390
واژه هایم  بوی دود گرفت 
ستاره ها خاموش
مهتاب سرد 
نگاهت خاکستری
برف نمی بارید

صدای بوف کور 
میان ازدحام جنگلی
تن بید های مجنون
لرزه می افتد با 
فریاد بوف
هنوز خورشید نیامده 

من رنگ باخته ام 
تو رنگ گرفتی
من به تو آموختم رنگی شدن را
تو مرا از یاد بردی




نوع مطلب : شعر، 

سه شنبه هجدهم بهمن 1390
دست ها خوشه می کارند
تا نگاه تو 
سرزمین اساطیری ام را
درو کنند

من میان تمام آزردگی ها
برای لاله های بی ساقه

ریشه می شوم
تا اوج بگیری

برای بالاتر از خورشید شدن




نوع مطلب : شعر، 

دوشنبه بیست و ششم دی 1390

شاد بودم روزی،

آمدی اما سخت،

آمدی و پر پروازم ریخت

الک من آویخت

دست سردی كه به سرانگشتم خورد

آسمان ابری شد

رعد،  برقی زد و رفت

اشك در حلقه ی چشم من آرام گرفت

آن سوی پنجرة چوبی و سرد

مثل كوهی تنها

شاد از شوق شکوهی که ز انبوهی سنگ

در من انباشته بود

شاد بودم به پر پروانه

رقص یک بوته ی کوهی در باد

شاد بودم اما

ناگهان آدمها...

تکه ای از تن عریان مرا دزدیدند

بخشی از کودکی ام را بردند

تیشه ها باریدند

ضربه ها تاب مرا سنجیدند

تا سرانجام شدم تندیسی

در دل شهر شما

پیش چشمم اما، دم به دم مردم شهر

همه از جنس تفکر یا غم

من و یک شهر پر از رنج و بلا

من و یک شهر پر از کثرت چشمانی کور 



نوع مطلب : شعر، 

یکشنبه هجدهم دی 1390
تمام شعر را بوسیده ام ! تنها تر از تمام جاده های بی عابری می مانم که حضور یک چکاوک هم غنیمت ست برای او ، اما تا وقتی که شعر هایم از سفر برگردند چشمهایم را به روی عشق قاصدک خواهم بست...برای پوپک سرمازده دعا کن امروز تنهاتر از همیشه است...




نوع مطلب : زمزمه های دلتنگی، 

به اندازه تمام باران های نیامده اشک در چشمانم برق می زند برای روزی که ببارم انتظار می کشم.دعا کن زودتر ببارم...




نوع مطلب : زمزمه های دلتنگی، 

5 آذر شد 
نگاه بی قرارم روی یک ساعت 
سکوت شب
"صدای پای سهراب" این حوالی ها
و یک فنجان 
پر از 
باران 
که می نوشم
و می پوشم
کلاه و شال رویا را
سراسر کوچه در افکار شب خفته 
نگاه پر غرور مردم این شهر را گفته
از آن بالا 
صدایی نرم و نازک 
ضرب آهنگی به دست یک گروه کُر
صدای شاد باران را 
که می خواهد مرا تا کودکی شاید ...
بگو با من بگو
"بگو باران که آید با ترانه"
شیشه ای مسدود از غم های خانه 
خوب می دانم که باران جا ندارد 
تا بیاساید 
خدایا!
کاش در را باز می کردم 
برایش شیر داغ و 
ابرهای گرم می بردم...






نوع مطلب : شعر، 

یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390
من آشیانه ی بی مرز احساسم را بر بالاترین قله ی نگاهت ساخته بودم یادت هست؟
امروز چند شنبه است؟
آه باز هم از یاد برده ام 
روزهایی که سراسرِ سلول های زنده اش 
در رگهای ناتوانم می طپید
برای تمام زخم هایی که بر دفتر شعرم حک کردی
حرفی نداشتی جز سکوت و لبخندی بی معنا تر از یک هجا، صامت، ساکت...
تعبیر کردم آمدنت را به پناه تمام بیغوله هایی که هراس را 
در تمام اتاق های ویرانش معجزه می دانستم 
با من چه کردی؟؟؟





نوع مطلب : شعر، 

یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390

امروز باغ ما شاهد رویش افکار قاصدک ها بود

آن سوتر،

پیله های پروانه هایی زرد و قرمز و مشکی

چیزی زیباتر و ملیح تر از چیدن

سرخ ترین گیلاس درخت کوچک ته باغ نبود

و من چو کودکی دست و پا رها شده

 از میان ازدحام افکار پر هیاهوی مردمان

توت های سفید را می چیدم...

و انار کوچک با گلهای زیباتر از

سلاله شقایق های کوهی

انجیر فریاد می زد تمام تنهایی اش را...

و علف های سبز که 

آهسته آهسته سلام می کردند به "نسیم"

برایم شبیه هیچ نبود

اسطوره ای از جلوه های حقیقتش

مرا به آسمان ببر... میان ابرها

کوتاه ببار بردلی که عاشقانه دوستت دارد

برای "اطلسی های مادرم" دعا کن

امروز تنها مانده بودند کنار پرچین خیال من





نوع مطلب : شعر، 

سه شنبه بیست و دوم آذر 1390

نمی خواهم ترحّم را

 نگاهت را نمی خواهم

نگاه فتنه بارت را

تو ای پنهان در این نرم سپیدار جنس ابریشم

که بر اسب سیاهی سخت می تازی

به سوی بی کسی هایم

دلم سرمای دلها را زچشمان تو باور کرد

چه آسوده میان این تبلورهای مصنوعی

میان رازقی هایی درون شهرک دودی

تو را باور پذیر انگاشتم اما

صدایم کو؟ میان جمعِ قدّیسی نماهایی

که شب را با صدای مطربی

تا صبح بیدارند

منم شوریده ای آواره در سرتاسرِبغضِ گلویی تا به هق هق

آه ...هق هق

برایم آسمان، شبها

شبیه قاصدکهایی فراری

یا شبیه دفتر مشقی که شبها مونسِ یک جعبة رنگ ست

اما بازهم باران به پشت پنجره انگشت می کوبد

از آنسوی حصارِ فکرِ بی رحمِ سیاهِ مردِ صیادی که

باز هم باران..

دلم را شست و شو دادم

پرواز پیدا شد





نوع مطلب : شعر، 

سه شنبه بیست و دوم آذر 1390

واژه هایم آبی ست،

دستهایم خالی ست

و نگاهم برفی ست که به شب جامانده

بازیِ شاپرکان ،

بازگشت همة رهگذران 

و چراغی که درین نزدیکی ست

مژده از آمدنِ دُرنا ، داد

یک نفر سیگارش را روشن کرد

چوب کبریت خودش را انداخت

بَلَم افتاده به آب

انعکاسِ نگهِ سوختة شمع و شراب

تا میان دلِ من می شکند

آفتاب،

 عصر که شد مُرد و من

از برایش کَفَنی دوختم از جنس شفق

به قشنگی و به زیبایی یک شبنم صبح

که به رُز می خندد

من میان کلماتِ شب و روز

در میانِ سخنِ دشنه و زخم

و هیاهوی پر از ترس فرو ریختنِ احساسم

به دلِ غمزدة ساحلِ سرمازده ،

دل می بندم

سفری باید کرد،

از شب کوچه به صبح دریا

موج ها گوش کنید

من می آیم که شوم ماهی دریای شما

موج

           ماهی

                       دریا    





نوع مطلب : شعر، 

دوشنبه بیست و یکم آذر 1390


( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
درباره وبلاگ


ز کوی یــــار می آید نسیــــــــم بــــاد نـوروزی
ازین بــــــاد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی


مدیر وبلاگ : نسیم بهاری
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • PageRank Checker